تبليغاتX
نیکی

کارگاه ماشین افزار

- - نیکی

 این چند وقت به خاطر مسائلی که داشتیم کمتر اینورها آفتابی شدم . که اون هم حداقل خوبیش این بود که از دست بعضی ها راحت بودم .  اما بخاطر اصرار یکی از هم دانشگاهی ها نادیده گفتم بیام یه چیزی بنویسم . این چند وقت اتفاقات زیادی افتاد که الهام فهرست وار بهش اشاره کرده واسه همین من دیگه تکرار نمی کنم اما یاد یه خاطره افتادم که تو دانشگاه با یکی از بچه ها داشتم به اسم سپیده که اولش که اینها رو دیدم گفتم نکنه همونه  .

  تو کارگاه ماشین افزاری که داشتیم هر دو یا سه نفر باید سر یه ماشین تراش وامیستادن که همه هم گروه بندی شدن و دختر ها با هم و پسر ها با هم . اما از اونجایی که من جلسه اول دیر رسیدم با دو تا دختر به اسمهای سپیده و امیره با هم افتادیم سر یه ماشین ( اون موقع هنوز الهام دنبال من راه نیفتاده بود وگرنه حتما یه جوری خودش رو می انداخت پیش من ) . کلاسها هم از ساعت ۸ صبح بود تا ساعت دو بعد از ظهر یک ضرب و باید یه چکش و شاقول و چرخ دنده تا آخر ترم می ساختیم . من هی جون می کندم و تراش می دادم اما این سپیده دست به کمر فقط مشغول شوخی کردن و حرف زدن و ... غیره بود و اصلا کاری نمی کرد تا اینکه روزی رسید که اولین ساخته امون رو باید تحویل می دادیم دیدم اینها یه قطعه تمیز گذاشتن رو میز و خلاصه بعله ما رو میگی شدیم  . دیدم راه نداره من اینجا شش ساعت جون بکنم اونهم با شکم گشنه اونوقت اینها . یه وحی الهی گفت باید کاری بکنم  . تا قبل از اینکه استاد بیاد شروع کردم به غرغر کردن که این کار کلاهبرداریه و تقلبه و از این حرفها . که بیچاره ها مونده بودن چی کار بکنن . اما از اونجایی که من اهل معامله هستم قرار شد هر جلسه واسه من صبحانه و نهار بیارن و من تو کارگاه بخورم و به دستورات من گوش بدن تا من هم حرفی نزنم . آخ که اون غذا و مخلفاتش چقدر خوب بود تازه حتما هم خودشون باید میپختن و ساندویچ هم قبول نبود . از اون موقع بود که فهمیدم آدم نباید تقلب بکنه وگرنه من که یه بچه پاک بودم و اهل این حرفها نبودم .

  البته آخر ترم یه نیمچه فحشی هم ازشون شنیدم اما خوب دیگه آدم شکمش سیر باشه باقی قضایا خودش حل میشه .

+ |